#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_124
مثل مواقعی که عصبی می شدم زیاد غذا می خوردم
پوزخند زدم به خاطرات تلخ انسانیتم ... دوباره بطری رو گذاشتم رو لبم و سر کشیدم
در کافه رو باز کردم و وارد شدم ... دستمو کردم توجیب سوییشرتم و سعی کردم با شنواییم دنبال جاستین بگردم
_ جاستین بالاخره میاد
جاستین _ امیدوارم نپیچونده باشه ... هی ببین انگار اومده ... آره
سعی کردم به خودم مسلط بشم ... با چشمم دنبالش گشتم و بالاخره پیداش کردم ... خیلی عادی رفتم سمتش
با لبخند خیلی عظیمی دستمو فشرد و گفت :
جاستین _ ممنون که اومدی
من _ خواهش می کنم ...
منو به سمت دوستاش برد ... دستشو سمتم دراز کرد و گفت :
جاستین _ هی بچه ها میشا ... دختری که تعریفشو کردم
همشون جیغ زدن و ابراز خوشحالی کردن ... منم زوری یه لبخند فوق العاده چرت زدم
بعد از سلام احوال پرسی و آشنا شدن با بچه ها جاستین دستمو کشید و گفت :
جاستین _ نوشیدنی می خوری؟
من _ ممنون میشم
نشستیم پشت میزی که اونجا قرار داشت و من به دستام ... یه جوری بودم ...
جاستین محتوای نوشیدنی رو گرفت سمتم ... مشروب بود اخم کردم و از دستش گرفتم
خندید و گفت :
جاستین _ خوبه بابام اینجا نیست وگرنه پوستمو می کند
خندیدم همراهش و گفتم :
من _ چطور؟
به مشروبش اشاره کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com