#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_123


آدام _ چی می خوای دختر؟

من _ می خوام تبدیل شدنتونو ببینم

صدای متعجب سارا و جوردن بلند شد :

_ چی؟

آدام _ اگه دیوونه نبودی فکر می کردم خلی ...

من _ شما خیلی گندش کردین

صدای داد آدام بلند شد :

آدام _ گندش نکردیم ... گنده هست ... میشا ازت خواهش می کنم از اینجا برو ... فردا باهم صحبت می کنیم

در واقع از داد آدام ناراحت شدم ... سرمو تکون دادم و بدون حرف از خونه زدم بیرون

انقدر از خودم بدم میاد که احساساتی هستم ... دو قطره اشک ریختم ... ناراحت بودم ... هیرا می گفت ناراحتی تبدیل

به خشم میشه راست می گفت ... الان عصبی بودم ... هر کیو تو خیابون می دیدم می خواستم گردنشو خورد کنم

وارد خونه شدم و بدون سلام به هیچ کس رفتم تو اتاقم ...

صدای در اتاقم بلند شد ... اه اصلا حوصله هیچ کسی رو نداشتم ... در رو سریع وا کردم و با قیافه طلبکارانه ای زل

زدم به فرد رو به روم

پوزخندی زد و گفت :

ریکی _ فکر کنم قرارت یادت رفته

متقابل بهش پوزخند زدم و گفتم :

من _ ممنون از فضولیت

و در رو کوبیدم رو بهش ... ریکی فضول! این نشون می داد که حرفای منو جاستینو شنیده

امروز یه روز چرت بود ... ریکی از اون طرف آدام هم از این طرف ... من از پس این غربی های زبون نفهم

بر نمیام ... خدا رو شکر می کنم که هیرا ایرانیه راستی هیرا کجاست؟ به من چه

بطری حاوی خون انسانو برداشتم و مثل آب شروع کردم به خوردن ... حرص میزدم ... بیشتر می خواستم


romangram.com | @romangram_com