#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_120
من _ اشتباه فکر می کردی
چند ثانیه نگام کرد و با لحن غیر عادی گفت :
تیم _ اوه ... انگار اشتباه فکر می کردم
با خوردن زنگ همه بلند شدن ... رفتم سمت کولم و برش داشتم ... ریکی احمق ... فکر کرده کیه؟
جاستین خودش و بهم رسوند و گفت :
جاستین _ فکر کنم به دردت خورد نه؟
سعی کردم لبخند بزنم
من _ آره ... واقعا خیلی ممنونم
جاستین _ قابلی نداشت ... راستی امشب تو کافه شهر تولد یکی از دوستامه خوشحال می شم دعوتمو قبول کنی
یکمی فکر کردم ... بی مقدمه گفتم :
من _ حتما ...
لبخندی زد و همین طور که به سمت عقب قدم بر می داشت گفت :
جاستین _ منتظرتم
سری تکون دادم و تو دلم یه برو بابا بهش گفتم ...
دوباره راه افتادم که به عقب کشیده شدم ... جوردن بود ... انگار امروز هیشکی نمی خواد راحتم بزاره
من _ جوردن؟
جوردن _ ریکی کجا رفت؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
من _ نمی دونم ... دارم میرم نوشیدنی بگیرم می خوری؟
جوردن _ همراهت میام.
باهم راهی سلف مدرسشون شدیم ... چه قدر باحال بود ... زنگ بعد کار عملی داشتیم
جوردن _ دیشب آدام یه موضوع مهم و برامون گفت
اخمام رفت توهم وگفتم :
romangram.com | @romangram_com