#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_119
بچه ها تک تک بلند می شدن و مقاله هاشون و می بردن ... سایه یه نفر رو بالای سرم احساس می کردم
سرمو بلند کردم که باجذاب ترین پسر کلاس روبرو شدم ... جاستین
خیلی مودبانه گفت :
جاستین _ من دو تا مقاله آوردم ... حس می کنم نیاز داشته باشی
چند وقتی بود با هیچ پسری نبودم ... واسه تنوع خوب بود ...
لبخند عمیقی زدم و گفتم :
من _ ممنون ...
و بعد مقاله رو درآورد و داد دستم ... با قدر دانی نگاهش کردم ... لبخند قشنگی بهم زد و نشست سرجاش و
بهم خیره شد ... برای اینکه دیگه ضایع بازی در نیارم رو ازش گرفتم ... همون موقع ریکی آوار شد رو سرم
ریکی _ این پسره چشه؟ حس می کنم چشمش تو رو گرفته
من _ عالیه ... حوصلم سر رفته ... خوبه برای سرگرمی.
ریکی _ مطمئنی ؟
من _ آره ...
جدی بود ... نگاهشو ازم گرفت و به رو به رو دوخت ... سعی کردم ذهنشو بخونم ...
یهو برگشت سمتم و براق شد بهم و گفت :
ریکی _ توحق نداری وارد ذهنم بشی
من متعجب به رفتاراش نگاه می کردم ... بلند شد و از جلو چشمم دور شد ...
سرمو برگردوندم و به الیزا که متعجب به ما خیره شده بود نگاه کردم ... خدا رو شکر فارسی حرف زد
چرا ریکی همچین رفتاری کرد؟ ناراحت شدم از رفتارش اخم کردم و وقتی تیم اسمم و صدا زد عصبی بلند شدم
و رفتم سمتش ... مقاله رو دادم دستش ... سرشو تکون داد و گفت :
تیم _ فکر می کردم نیاوردی
عصبی زل زدم تو چشاش و گفتم :
romangram.com | @romangram_com