#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_118
من _ ولی من حس می کنم اونا قبلا خیلی باهم خوب بودن
رونالد _ می گم که از خودشون بپرس
من _ خیلی خب ... ممنون از اینکه به تمام سوالاتم جواب دادی
و منتظر نگاهش کردم
لبخندی زد و گفت :
رونالد _ این یعنی اینکه برم؟
من _ نه بابا ... تو رو خدا راحت باش من میرم بیرون ... هان؟ نظرت چیه؟
لبخندش عمیق تر شد و در یه آن جلوم قرار گرفت ... دیگه نمی ترسیدم ... از هیچکی به جز هیرا !
رونالد _ زبونتم درازه ... ولی خوشم میاد.
لبخند ژکوندی زدم و گفتم :
من _ مستقیم سمت راست در رو باز می کنی از پله ها میری پایین یه راست تو اتاقت.
خنده ای کرد و به سمت در رفت ... و بعد خارج شد ... نفسمو فرستادم بیرون و به کتاب روی میزم خیره شدم
پوزخندی زدم و رومو برگردوندم.
تیم (معلم مدرسه) _ خب بچه ها مقاله ای که بهتون گفتم و آماده کردید؟
وای مقاله چیه؟ به ریکی نگاه کردم که شونش و انداخت بالا ...
من _ ببخشید کدوم مقاله؟
تیم یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت :
تیم _ در مورد تاریخ کهن آمریکا
لبمو گزیدم و خیره شدم به میسن ... اونم بی خبر بود ...
romangram.com | @romangram_com