#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_116
ولش کردم و بعد از کشیدن یه نفس عمیق به اتاقم پناه بردم ...
هنوز وارد اتاقم نشدم که صدای در بلند شد ... با عصبانیت در رو باز کردم که دوباره رونالد نمایان شد
من _ بله؟ چیزی می خوای؟
رونالد _ حس می کنم سوالای زیادی تو ذهنته ... می تونم بهشون پاسخ بدم
دیدم راست میگه ... تازه از هیراهم قدیمی تره ... یکم نگاهش کردم و بعد از جلو در رفتم کنار ... لبخندی زد و اومد
داخل ... نشست رو تختم و گفت :
رونالد _ هر چی سوال داری بپرس
رو به روش دقیقا رو کاناپه ولوشدم و بطری که حاوی خون انسان بود و ریکی بهم داد رو برداشتم و دو تا لیوان
پر کردم ... گرفتم سمت رونالد که ابروشو انداخت بالا و گفت :
رونالد _ ممنون
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
من _ من توی تحقیقاتی که کردم ولتر(یه دانشمند بوده) گفته که خوناشاما با مکیدن خون
میتونن عمری جاودانه داشته باشن ... این درست ... ولی گفته خوناشاما یه یاغی در برابر خدا هستن ... من نمی خوام
اینجوری باشه.
رونالد اخمی کرد و گفت :
رونالد _ این حرف غلطه ... خیلی از خوناشاما هستن که از خون حیوانات تغذیه می کنن ...
و اینکه خوناشاما یاغی در برابر خدا هستن کاملا غلط و ایده ذهنیه خود ولتره!
من _ ولی ...
حرفمو قطع کرد و گفت :
رونالد _ میشا ... خوناشام ها نیمتونن خودشون رو در برابر خون گرم و تازه انسان کنترل کنن
درست ... این یه امتحانه ... می تونی با این کار خودتو مقاوم کنی ... نیرویی که تو خون انسان هست ... تو هیچ خون
موجود دیگه ای نیست ... اینطور که من شنیدم تو تازه کار از خون حیوانات تغذیه می کنی ... ولی لازمه گاهی وقتا
romangram.com | @romangram_com