#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_115


پشتشو بهم کرد و گفت :

هیرا _ تموم شد سوالاتت؟

حس کردم کلافست و دیگه وقت مناسبی نیست برای سوالای بیشتر برای همین با صدای آرومی گفتم :

من _ آره ممنون

و راه افتادم به سمت بیرون که صداش باعث شد وایسم ولی بر نگردم

هیرا _ تو..تو و آدامــ...

فهمیدم چی می خواد بگه برای همین حرفشو قطع کردم و گفتم :

من _ به هیچ وجه

و با لبخند کمرنگی از اتاق زدم بیرون و در رو بستم..لبخند رو لبام پررنگ تر شد..این مرد واقعا عجیبه





چشامو بستمو باز کردم که هیـــن ... نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم :

من _ تو اینجا چیکار می کنی؟

رونالد _ خوبه که رئیست همه چی رو بهت میگه ...

من _ خب که چی؟

رونالد _ چرا با من بدی تو دختر؟

پوزخندی زدم و در یه آن چسبوندمش به دیوار و تو صورتش غریدم :

من _ می دونی واسه چی؟

لبخند بدجنسی رو لبش نشست و گفت :

رونالد _ برای چی؟

با نفرت گفتم :

من _ برای اینکه اون شب جلو همه مثل عروسک با من رفتار کردی


romangram.com | @romangram_com