#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_114
هیرا _ مثل این انگشتر..این انگشتر از عموم به من ارث رسید..
لبخندی زدم و گفتم :
من _ باورم نمی شه تو انقدر سن داری...ببینم تا حالا عاشق شدی؟ یا اینکه زن گرفتی و بچه هم داشتی؟
اخمی کرد و گفت :
هیرا _ به عشق اعتقاد ندارم..من بیشتر عمرمو در خارج از وطن بزرگ شدم
من _ چرا؟
روشو اونور کرد و گفت :
هیرا _ من ارادت خاصی به وطنم داشتم و دارم..ایران با داشتن من نا امن می شد..
من از ایران رفتم تا امن بمونه..وقتی فهمیدم تو تبدیل شدی ..به ریکی گفتم تو رو بیاره پیش خودمون..
من _ یه سوال دیگه بپرسم؟
سرشو تکون داد..
من _ دقیقا تو چند ساله بودی که تبدیل شدی؟ اصلا چجوری تبدیل شدی؟
نگاهم کرد..عمیق !
هیرا _ شاید یه روزی برات تعریف کردم ولی.. بهت گفته بودم که من بیست و پنج ساله بودم که تبدیل شدم
با خنده بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم :
من _ حتما زمان خودت خیلی دلبری می کردی نه؟
لبخند محوی نشست رو لبش و گفت :
هیرا _ تو چی فکر می کنی؟
من _ اوف به فکر من باشه می گم نصف دخترا برات می مردن..البته بد برداشت نکنیا !
لبخندش عمیق شد و سرشو به عنوان تاسف تکون داد
هیرا _ تو این همه قرن و با این عمر هیچ وقت عشقو تجربه نکردم..هیچ وقت
ابروم از تعجب رفت بالا..
من _ خیلی عجیبی..خیلی..
romangram.com | @romangram_com