#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_111
جیم شونه ای بالا انداخت و با قیافه متفکری گفت :
جیم _ نمی دونم..باور کن نمی دونم !
کلافه بلند شدم تا به اتاقم برم..سرم پایین بود..
ریکی _ میشا؟
برگشتم سمتش..چشاش نگران بود..لبخندی زدم و گفتم :
من _ من خوبم
برگشتم ولی ریکی منو از پشت کشید..به فارسی گفت :
ریکی _ حس نمی کنم خوب باشی..چه اتفاقی افتاده؟
بغضم سر باز کرد و گفتم :
من _ ریکی حس می کنم شدم یه موجود احمق و ابله..حس کسیو دارم که دارن ازش سو استفاده می کنن
ریکی _ هی هی چی باعث شده همچین فکری به سرت بزنه؟
من _ هیچ فکری در کار نیست..دارم با چشای خودم می بینم...یعنی من انقدر احمق و دست و پا چلفتیم
که لازم به تمرین داشته باشم؟
لبخندی زد و صورتمو با دستاش قاب گرفت وگفت :
ریکی _ نمی دونم می دونی یا نه ولی قراره یه اتفاق خیلی بزرگی بیفته..یه جنگ در پیش داریم میشا
من _ منظورت چیه؟
ریکی _ اگه ما اصرار داریم که تو زود تر از موعود آموزش ببینی برای اینه که اونا فهمیدن !
من _ چی می گی ریکی؟ اونا کی هستن؟
دستاشو برداشت و گفت :
ریکی _ ببین بذار یه چیزی بهت بگم..هر کاری که کردی به نفع ما بود..ولی به ضرر خیلیا
ما خیلی خوشحالیم که با گرگینه ها صلح کردیم ولی خیلی از گروه های دیگه هستن که با گرگینه ها مشکل دارن
و این کارت باعث شده که اونا..اونا..
romangram.com | @romangram_com