#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_110

با لحن محکمی گفت :

هیرا _ اگه تمام اون حرفا رو زدیم برای این بود که عصبانیت کنیم

آدام _ که موفق هم بودیم..بدون شوخی میگم..قدرت دستات خیلی زیاده..

عصبی بودم..از دست کی؟ از دست خودم؟ یا اینا؟ نمی دونم فقط خیلی نیاز به تنهایی داشتم

بدون حرف با سرعت نور از جلو چشمای متعجبشون دور شدم..منو مسخره خودشون کردن؟

وقتی کامل اطمینان پیدا کردم که دور شدم با زانو روزمین نشستم..دستمو گذاشتم رو سرم...داشتم کلافه می شدم



سرم خیلی درد می کرد..انگار یکی داشت ذهنمو می خوند..تجربه نداشتم ولی چرا حس می کردم

داره ذهنم کنترل می شه؟ گیج به اطراف نگاه می کردم..من چم شد یهو؟

صدای خنده پیچید تو ذهنم..صدای..صدای همون دختره بود...بلند شدم...با نفس نفس به دور و برم

نگاه می کردم..فرصتو غنیمت شمردم و با سرعت نور از جنگل زدم بیرون...مهم نبود کسی منو ببینه

فقط می دونم که یه نفر داشت ذهنمو کنترل می کرد...وارد خونه شدم و زود در رو باز کردم

الیزا با سرعت اومد طرفمو گفت :

الیزا _ میشا؟

من _ یکی..یکی داشت ذهنمو کنترل می کرد..سعی داشت به ذهنم نفوذ کنه

صدای جیم از کنارم بلند شد :

جیم _ چـــی میگی میشا؟

برگشتم سمتش..قیافش حیرت زده شده بود...سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم :

من _ نمی دونم..فقط سردرد خیلی بدی داشتم و مخم سوت می کشید

الیزا _ کی تونسته به ذهنت نفوذ کنه؟

جیم _ نه الیزا..نتونسته به ذهنش نفوذ کنه..داشته سعیشو می کرده..صد در صد هرکی بوده به کمک یه ساحره

این کار رو کرده

من _ ساحره؟ اون کیه؟

romangram.com | @romangram_com