#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_109
آدام _ و همینطور گروه ما رو..
اینا چرا اینجوری می کنن؟ تخمم غلیظ تر شد...هیرا به سمتم حمله کرد...به سرعت جا خالی دادم
از اون ور رونالد ..با تمام نیروم با دستم هولش دادم که پرت شد اون طرف....آدام قیافش گرگی شد و
با خور خور به سمتم حمله کرد...خون جلوی چشامو گرفت..همینطور که به سمتم میومد قیافم تغییر کرد
و به سمتش با سرعت نور حرکت کردم و یه لگد محکم به شکمش زدم که با سرعت چسبید به درخت و
افتاد رو زمین..صدای پا رو از پشت سرم شنیدم..به سرعت برگشتم و با دستم پیرهنشو چنگ زدم و پرتش
کردم...دست خودم نبود..عصبی شده بودم...با دیدن رونالد و پوزخند مزخرفش به سمتش رفتم..هرضربه ای
که می زدم جا خالی می داد با پوزخند نگاهم می کرد..عصبی شدم و ایستادم...متعجب نگام کرد..دستمو بلند کردم
هولش دادم...
به همشون نگاه کردم..ولو شده بودن رو زمین...نفس نفس می زدم..قیافم برگشت..با ترس گفتم :
من _ بچه ها !
ولی هیچ کدومشون حرکت نکردن..دیگه داشتم نگران می شدم..رفتم سمت هیرا که با صورت روزمین خوابیده بود
دستمو گذاشتم رو کتفش که به سرعت برگشت و من هول شدم و افتادم تو بغلش..صورتم دقیقا رو صورتش
افتاده بود..لبم روی چشماش بود..زود بلند شدم و باگونه های سرخ به سمت آدام رفتم..برای اینکه اندفه
اون اتفاق نیفته با پا زدم به آدام که باخنده برگشت و گفت :
آدام _ دختر بد قاطی کرده بودیا
نفسمو فوت مانند فرستادم بیرون و موهامو چنگ زدم
باعصبانیت گفتم :
من _ تمرینتون تموم شد؟ یا تیکه هاتون؟
رونالد درحالی که لباسشو می تکوند گفت :
رونالد _ خوبه ..خوشم اومد..قدرتت خیلی بیشتر از اونیه که فکرشو می کردم
زیر چشمی نگاهم افتاد به هیرا..صورتش گرفته بود..
romangram.com | @romangram_com