#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_108

من _ اکی حق باتوئه

دوباره پخش شدم رو زمین..ولی اینبار یه چیزی روم بود..چشم باز کردم که دیدم آدام با چشای زرد رنگ روم

ولو شده...دندوناش همه تیز شده بودن

قیافش برگشت و با لبخند گفت :

آدام _ ترسیدی؟

من _ هان؟ چی؟

نفس نفس زنون بلند شدم که با صورت رفتم تو زمین..صورتم سوخت دست کشیدم روش خون اومد

ولی سریع حس کردم زخمم خوب شد..به پشت سرم نگاه کردم هیرا بود..اینا چرا هی دارن به من حمله

می کنن

من _ چتون شده لعنتیا؟

هیرا _ بلند شو مبارزه کن...از خودت دفاع کن

آدام _ بلند شو

داشتم عصبی می شدم..و وای به حال اون روزی که من عصبی بشم...بچه ها هم بهم می گفتن..وقتی عصبی

می شدم خون جلو چشمامو می گرفت و حالیم نمی شد چیکار می کردم..بلند شدم و نفس نفس زدم از خشم

رونالد _ تو که این همه ادعا داشتی..چی شد؟ چرا انقدر زود وا دادی؟

من _ من ادعایی ندارم

هیرا پوزخندی زد و با لحن خیلی محکمی گفت :

هیرا _ خب نشون بده ببینم چی بلدی؟

واما آدام نگام می کرد...خوب شد این حرف نزد وگرنه حسابی می زدم دکوراسیونشو بهم ریختم

رونالد دوقدم جلو اومد و گفت :

رونالد _ حسابی واسه خودت و گروهت دشمن جمع کردی

و هیرا حرفشو ادامه داد :

هیرا _ و حسابی منو ضایع کردی

romangram.com | @romangram_com