#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_112
منتظر بهش چشم دوختم و گفتم :
من _ اونا چی؟
زل زد بهم و گفت :
ریکی _ اونا باهات دشمن بشن..
پوزخند زدم و گفتم :
من _ ولی چرا؟ این خصومت گرگ و میش از کجا نشات میگیره؟
ریکی خواست حرف بزنه که با صدای هیرا ساکت شد..به پشت سر ریکی نگاه کردم..هیرا با اخم وایساده
بود و منو نگاه می کرد
هیرا _ هرچی می خوای بدونی رو من بهت میگم
سرمو تکون دادم..
رو به روش نشسته بودم..هر وقت پیشش بودم قلبم تند تند می زد..ازش حساب می بردم !
هیرا _ چی می خوای بدونی؟
من _ هر چی..هر چی که در مورد گرگا و خوناشاما هست می خوام بدونم
بلند شد و درحالی که دستش تو جیبش بود به سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد..چه قدر از نیم رخ
جذابه..اگه اخلاقشو فاکتور بگیریم..حسابی خوشگل و تو دلبروئه...یه قیافه کاملا شرقی
هیرا _ حدود شیصد قرن پیش خوناشاما و گرگا آزادانه به همه جا می رفتن...اون موقع ها باهم سرجنگ نداشتن
مردم شهر یا اهالی روستا کاملا از وجودشون با خبر بودن و حسابی ازشون می ترسیدن...موضوع مهم تر این بود
که گرگینه ها از خوناشاما می ترسیدن ولی هیچوقت در مقابلشون کم نمیاوردن...یه ساحره اون زمان وجود داشت
که خوناشاما و گرگا اونو اسیر کرده بودن..منظورم اینه که اونو وادار می کردن کاراهایی خلاف میل اون رو انجام
بده..تا اینکه یه روز ساحره آسی می شه از دستشون...خوناشاما بی رحمانه به انسان ها و حیوانات حمله می کردن
و اونا رو از بین می بردن و همینطور گرگینه ها ..و این باعث شد خشم ساحره چند برابر بشه..از اونجایی
romangram.com | @romangram_com