#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_106

خندید..جذاب و مردونه..

هیرا _ تو اینجا چیکار می کنی؟

باترس برگشتم سمتش..بدنم شروع کرد لرزیدن..این چی داشت که من عین ســگ ازش می ترسیدم

آدام _ منتظرت بودم هیرا...بیا تو

هیرا با همون اخمای درهمش اومد داخل..یعنی چی آدام منتظرش بود؟ یعنی به هیراد گفته بود بیاد؟

نشستم رو میز چوبی اونجا..همه چیش چوبی بود..حالا مثلا خوب بود من یه خونه از نقره بسازم اون بیاد توش

مهمونی؟ بی تربیت

من _ چیزه هیرا..دیشب..دیشب

هیرا _ مگه من ازت توضیح خواستم؟

بد اخلاق...اخمام رفت توهم..منو باش گفتم این نگرانم شده..

من _ خب چیکار بکنیم؟

آدام _ هیرا بهم گفت تو در حال آموزش دیدنی..خواستیم بیایم اینجا تا بهت آموزش دفاع کردن یاد بدیم

وای آمـوزش حرفشم نزن

لبخند پت و پهنی زدم و گفتم :

من _ دستشویی هم داری اینجا؟

ابروشو انداخت بالا..خوشحال بلند شدم و گفتم :

من _ پس من برم بیرون زود میام

با سرعت حرکت کردم که خوردم به یکی...اوی دماغم..سرمو بلند کردم که با قیافه بدجنس هیرا روبرو شدم

برگشتم که از اون ور در برم که خوردم دوباره به یه چیز دیگه..نه نمی شه..دوباره سرمو بلند کردم که آدام و با لبخند

ملیح دیدم !

وایسادم بینشون و گفتم :

من _ خیلی خب خیلی خب..بیاید منطقی باشیم..بدون نرمش که نمی شه تمرین کرد می شه؟

هیرا _ تو یه خوناشامی نیازی نداری به نرمش

romangram.com | @romangram_com