#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_105


چوب رو درآوردم و در حالی که نفسمو می فرستادم بیرون گفتم :

من _ فکر کنم !

بعد با خنده زدم به بازوش و گفتم :

آدام _ میومدی اینجا زندگی می کردی که از دست خوناشاما درامان باشی؟ توخونه چوبی؟

لبخند کمرنگی زد و گفت :

آدام _ حرفی ندارم برای گفتن

خندیدم و گفتم :

من _ نبایدم داشته باشی..

در کلبه رو باز کرد..با صدای خیلی افتضاحی..بوی خاک ازش زد بیرون..

آروم پاشو گذاشت داخل کلبه..منم پشت سرش راه افتادم..که تپــــ !

خوردم به یه چیزی..دستمو کشیدم رو مانع رو به روم..مثل شیشه بود ولی معلوم نبود..

من _ آدام تو چجوری رفتی اون تو؟

برگشت و گفت :

آدام _ اوه شرمنده یادم رفت دعوتت کنم..

من _ هان؟

لبخند دلبرایی زد و گفت :

آدام _ می تونی بیای تو

با شک قدم برداشتم که رفتم داخل..نفسمو فرستادم بیرون و گفتم :

من _ دنیای مسخره اه !

آدام _ خیلی غر میزنی می دونستی اینو؟

سرمو مثل تخسا تکون دادم و گفتم :

من _ آره..خیلیا بهم می گن


romangram.com | @romangram_com