#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_104

آدام _ خب..بریم

پشت سرش راه افتادم..

من _ آدام؟

برگشت سمتم و فقط نگاهم کرد..

من _ چرا وقتی اسم نقره رو آوردم نیکول رنگش پرید؟ حس می کنم ترسید

فقط نگاهم کرد..منم همینطور...انگار می خواست از چشمام چیزی رو بخونه

آدام _ همونطور که خواناشاما به خیلی از چیزا حساسیت دارن ماهم به نقره حساسیت داریم..سلاح سردمون

نقرست !

از تعجب ابروم رفت بالا..لبمو گاز گرفتم و گفتم :

من _ چقدر دردناک !

به دور و برم خیره شدم..فکر نمی کردم جنگل همچین جای قشنگی هم داشته باشه

من _ داریم کجا میریم؟

آدام _ صبر داشته باش

شونه ای بالا انداختم و بی حرف دنبالش راه افتادم..حدود نیم ساعتی راه رفتیم..رسیدیم به یه کلبه چوبی البته

کهنه و خراب !

من _ اینجا کجاست؟

آدام همینطور که خیره بود به کلبه گفت :

آدام _ جایی که اولین بار من تبدیل شدم به گرگ

با تعجب گفتم :

من _ واو..چه باحال..

رفتم نزدیک تر..دستمو کشیدم به چوب پوسیده کلبه..یه تیکه ریز چوب رفت تو دستم و آخم رفت هوا..انگار

چاقو دستم و بریده باشه..آدام سریع اومد سمتم و گفت :

آدام _ حالت خوبه؟

romangram.com | @romangram_com