#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_103


من _ جون عمه ی پشمکت..چرا بی خبر عوضی؟

شایان _ یهویی شد..واقعیتش داشتم از دستش می دادم

من _ شایان حس نمی کنی خیلی بچه ای؟

شایان _ چاره ای داشتم میشا؟ واسه رها خواستگار اومده بود...نمی تونستم تحمل کنم..خدای نکرده اگه رها ازدواج

می کرد من تنها می شدم...تو که رفتی اونور آب و امیرم داره میاد پیشت..راستی امیر چرا می خواد بیاد؟

خندیدم و گفتم :

من _ طاقت دوریمو نداره

شایان _ ای کثافت..نکنه زیر سر شماهم بلند شده؟

من _ خفه کار کن شایان..به رها بگو گذاشتم براش کنار

شایان _ دلت میاد؟

من _ اه اه گمشو حالمو بهم زدی..چسمانتیک بازی..

شایان _ خخ دلم برای مسخره بازیات تنگ شده

من _ خیلی خوب برو بمیر..کلی کار دارم

شایان _ خیلی خوب خوش بگذره جیگر طلا خداحافظ

من _ خداحافظ

قطع کردم و لبخندم پررنگ تر شد...بعد از این همه مدت بهترین خبری که تو عمرم شنیدم..عالی بود ! می دونستم این دو تا خر عاشق همن ! عشق؟ چرت محض هه !





آدام _ انگار خیلی خوشحالی؟

لبخندم پررنگ تر شد و گفتم :

من _ آره..بهترین خبر رو تو عمرم شنیدم

ابرویی بالا انداخت و گفت :


romangram.com | @romangram_com