#می_گل(جلد_دوم)_پارت_275

داره یا نه....فقط این براشون مهم بود که شهروز با اونها باشه....همین!!! *باید روشم و عوض کنم....باید یه تلاشی
بکنم..آرمان هشدار نابودی زندگیم و داد..آرمان الکی حرف نمیزنه!!! اینقدر فکر کرد تا بالاخره خوابش برد!!! صبح
وقتی می گل چشمهاش رو باز کرد شهروز نبود *فکر کنم اصلا نیومد بخوابه!!!مهم نیست....وقتی با کس دیگه هستی
همون بهتر که پیش من نخوابی!!! اما به خودش نمیتونست دروغ بگه ,دلخور بود....دوست داشت شهروز پیشش
میومد....کاش خوابش کمی سبک تر بود تا اون همه ناز و نوازش رو متوجه میشد....دوش گرفت..برای اینکه سر حال
بشه..لباس پوشید و پایین رفت....سلام بلندی کرد و هر کس از جایی جوابش رو داد!! خاطره از روی مبلها بلند
گفت:خیلی خوابالویی بابا....این شوهر بدبختت لب به صبحانه نزد!!! صدای خاله از تو آشپزخونه اومد -
خاطره!!!!موش ندوون !!1می گل که متوجه منظور خاطره شده بود با لبخند پهنی رفت تو آشپزخونه!! -ببخشید دیر
بیدار شدم!!! -این چه حرفیه؟؟؟مسافرت هر کی هر طور دوست داره باید استراحت کنه!!!بیا صبحانه بخور..قرار
بریم وسایل هفت sین بخریم..ساعت 3و نیم سال تحویله!!!می گل با بی میلی تکه نونی برداشت سر پا روش پنیر
مالید و گفت:نمیخورم...بریم....و بعد از این حرف شروع کرد جمع کردن میز -دختر تو داری خود کشی
میکنی؟خب یه چیزی بخور!! -به خدا میل ندارم..... بعد با یه حالت بین طعنه و دلخوری گفت:شوهرم به جای من
خورده دیگه!!! خاله برنج نهار رو دم کرد و گفت:از دست این خاطره..بابا مردن دیگه...میخورن..اونم تو این هوای
خوب اشتهاشون باز میشه!! -حالا کجا هستن؟؟؟ مردها با هم رفتن تو حیاط..نمیدونم چی بکارن!! بعد از اینکه می
گل کمک خاله کرد و آشپزخونه رو جمع کردن و خاله هم به زور 0تا تیکه بسکوییت دهن می گل گذاشت..رفتن تا
آماده بشن برن برای خرید!!! وقتی می گل با پانچو بافت یشمی رنگش در حالی که شالی رو به یه مدل خاص رو
سرش بسته بود از پله ها سرازیر شد....مردها هم وارد خونه شدن!!! شهریار بادیدن می گل به سمتش دوید -سلام

romangram.com | @romangram_com