#می_گل(جلد_دوم)_پارت_274
این کسی که زنگ زده برای چه کاری در کنار توهه..این احساس رو میکنه که همه چیز تو این مورد برات خلاصه
میشه!!! -میدونی که من رابطه ای ندارم!!!همش نمایشیه!!! -نه..نمیدونم..چون گوشیت هنوز زنگ خور داره!!!من
میدونم همه چیز تموم شده!!!می گل با وجود شرطی که گذاشتی کوچکترین نشونی آزارش میده....اگر به این رویه
ادامه دادی از الان میگم قید زندگیت و بزن!! نگاه خیره شهروز به آرمان بود..اما فکرش نه....برای بار اول بود
نصیحت میشنید و گوش میداد....حرفهای آرمان حقیقت داشت....و شهروز دنبال یه راه حل درست و حسابی
بود..اینکه بره به می گل بگه دروغ گفتم و همه رابطه ها رو قطع کردم براش خوشایند نبود..پوزخندی زد و با خودش
گفت:تو بدون غرور هیچی شهروز....حقته هر چی سرت بیاد!!! -بریم بخوابیم..تو هم برو تو اتاق....دیگه بچه بازی
بسه....من فکر میکنم تو به اندازه ی می گل بچه ای با این غرور ی که داری!!! و یک آن آرمان ترسید...احساس کرد
زیاده روی کرده.....امشب به اندازه تمام این چند سال آشناییش با شهروز به شهروز حرف درشت زده بود...البته که
در حقیقت درشت نبود..اما برای شهروز...!!! شهروز از جاش بلند شد و در کمال ناباوری خیلی دوستانه دست پشت
آرمان گذاشت و گفت:چشم....منم کوچیک میشم ببینم چی میشه!!!آآ
******************************* شهروز وارد اتاق شد...می گل با موهای پریشون روی تخت
خوابیده بود!!زیر نور مهتابی که از پیجره تابیده بود صورتش یه ملاحت خاصی پیدا کرده بود!!!دو لا شد و لبهاش رو
که موقع خواب از هم باز میموند رو بوسید....با بدجنسی تمام لبخند شیطانی زد و خدا رو شکر کرد که اینقدر خوابش
سنگینه!!!لباسش رو عوض کرد و خزید زیر پتو.... موهای می گل و بویید و با خودش و تصمیمش و افکارش کلنجار
رفت ...آرمان راست میگفت...شهروز بلد نبود باید با می گل چطوری رفتار کنه.....می گل رفتارش نسبت به سنش
عادی بود..اما شهروز میخواست مثل بقیه دخترها رفتار کنه...اونهابراشون مهم نیود شهروز با کس دیگه ای هم رابطه 4 5
romangram.com | @romangram_com