#می_گل(جلد_دوم)_پارت_268
چشمهای درخشان می گل نگاه میکرد لبهاش رو روی هم فشرد..دست برد سیگاری روشن کرد و بعد از اینکه دود
اولین پک رو تو صورت می گل فوت کرد خودش رو روی شنها رها کرد!این بار اولش نبود اما براش عجیب بود..هر
بار با می گل رابطه ای داشت...مثل پسر بچه ای بود که بار اول این رابطه رو تجربه میکنه!!!بدنش کرخت شده
بود....شایدم به خاطر این بود که خودش رو کنترل میکرد تا پاش رو از گلیمش دراز تر نکنه!!!باید یه مدتی می گل
رو میبرد لب چشمه و برمیگردوند تا می گل خودش به سمتش بیاد!!! می گل هم که دست کمی از شهروز
نداشت...برای اینکه خودش رو اروم کنه از جاش بلند شد و به سمت دریا رفت!!! -کجا میری؟ -میرم یه ابی به پاهام
بخوره!!! پاچه های گرمکنش رو بالا داد و به سمت موجهای اروم رفت... اما هنوز به ارومی موجها نشده بود که
شهروز از پشت سر پرید بغلش کرد و هوووووو..بلندی گفت و می گل با جیغ بلند تری ترسش رو نشون داد!!!
شهروز کنار گوشش قهقهه زد.... -لیوان من و میریزی؟؟؟ -بدجنس..ترسیدم.. -خب میخواستم بترسی دیگه!!! و
بعد لبهاش کنار گوش می گل کشیده شد!!! -تو چته امشب شهروز؟؟همون بهتر که ریختمش!!نخورده اینی!!! -من
مست اون نیستم...!!مست چیز دیگه ام!! -داری میترسونیم؟ -چرا؟دختر باکره ی 16ساله ای؟ می گل عصبانی شد
تا کی میخواست دائم خوردش کنه؟؟؟ با عصبانیت خودش رو از تو اغوش شهروز بیرون کشید!!! -ولم کن!! -چی
شد؟؟؟ -میخوای چیرو ثابت کنی؟؟؟من خطا کردم..من از روی اجبار ازدواج کردم....با کسی که هیچ علاقه ای بهش
نداشتم..... 1بار هم از هم اغوشیش لذت نبردم..پس من و با امثال آذر جونت مقایسه نکن...فکر کردی فقط یه دختر
16ساله میترسه؟نه عزیزم..منم با 00سال سن میترسم....از تو..از تویی که هر شبت با یکی بوده...بله بایدم ترس
من برای تو مفهومی نداشته باشه...چون با هر کسی که بودی اینقدر تو بغل این و اون خوابیده که ترس از این
موضوع براش مفهوم نداشته!!!مثل من 0ماه با عذاب هم خواب کسی نشده... 0ماه هر شب سرکوفت اینکه ازش
romangram.com | @romangram_com