#می_گل(جلد_دوم)_پارت_267

چیز فقط احساس خوشبختی کنی....و حالا می گل با وجود اون شرط لعنتی این حس رو داشت...دستهای شهروز این
حس رو بهش منتقل میکرد...خالص و ناب!!!هر چند باور این رفتارش کمی سخت بود..از عاقبتش و دلیل پشتش
میترسید...اما همون حسی که گفتم به همه ی این نگرانیها می ارزید! از زمزمه ی شهروز زیر گوشش مور مور شد -
میخوای برات گیتار بزنم؟ می گل چشمهاش رو بست و باز اشکهاش سرازیر شد.... *خدایا این همه توجه و محبت و 4 1
با هم نمیتونم هضم کنم..کمکم کن فقط پس نیافتم!!! اما صدای ملودی گیتار شهروز که خیلی هم براش اشنا بود و در
ادامه صدای خوبش مجبورش کرد چشمهاش رو باز کنه!!!! همون آهنگی رو زد که پیانوش رو خودش زده
بود..آهنگ ی که برای تولد شهریار ساخته شده بود!! -چرا گریه میکنی می گل؟؟؟بسه دیگه!!! -تنهام
نذار..باشه؟؟؟منم قول میدم دیگه تنهات نذارم...!! شهروز گیتارش رو کناری گذاشت و گفت:بسه دیگه..گریه
نکن..ما قرار نیست همدیگه رو تنها بزاریم!!! -شهروز من دوستت دارم!!! -منم همینطور عزیزم!!! -اما تو اذیتم
میکنی!!! -من کی اذیتت کردم ؟؟؟ -با اون شرطت.. شهروز نذاشت ادامه بده..دستش رو روی بینی می گل گذاشت
و گفت:هههییییسسسس!!! ما اون شرط و گذاشتیم...تموم شده!!! می گل با این حرف فکر کرد شهروز اون رو از
لحاظ جنسی نمیخواد... *شاید چون با اراد بودم...باید بهش بگم با اون هیچ لذتی نبردم..حتی 1بار..باید بهش بگم !!!
اما گرمی لبهای شهروز روی لبهاش دچار دوگانگیش کرد! اینقدر احساس خوبی داشت که دلش نخواست به چیز
دیگه فکر کنه...دست برد و کتف شهروز رو فشرد..شهروز با این حرکت اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرد..نه اینکه
اعتماد به نفسش کم باشه....یه چیزی ته دلش میگفت می گل پست میزنه..اما وقتی دستهای می گل روی کتفش قفل
شد اون حس از بین رفت...این شد که عشقش رو با تمام وجود تو وجود می گل ریخت!!! چند دقیقه گذشت؟؟؟هیچ
کدومشون متوجه نشدن!!!شهروز که در همین حد رابطه رو کافی دید سرش رو بلند کرد....در حالی که خیره به

romangram.com | @romangram_com