#می_گل(جلد_دوم)_پارت_266
متوجه خالی بودنش شد..نگاهی بهش کرد و گفت:ریختیش؟ خاطره ترسید..منتظر یه دعوا بود...اما شهروز خنده ای
کرد و گفت:اشکال نداره اگر اینجوری آروم میشی مهم نیست! می گل انگار بیشتر حرص خورد از این
برخورد..یعنی شهروز براش مهم نبود می گل عصبانیه؟؟؟دلش میخواست ها های گریه کنه.....اون گریه ریز و
یواشکی که برای خاطره کرد ارومش نکرده بود! خاطره رو کرد به شهروز و گفت:خیلی بدی..چرا گیتارت و نیاوردی
؟ -من کی تا حالا تو جمع گیتار زدم؟؟؟؟ -بگم کی؟؟؟ شهروز یاد روز باشگاه و چهارشنبه سوری افتاد...و چهارشنبه
سوری امسال که رفته بود تو سوییتش و تا نیمه های شب به یاد اون شب و بی مهریای می گل خورده بود و سیگار
کشیده بود!!! -اون فرق داشت.. -امشب فرق نداره؟به نظرم که خیلی بیشتر فرق داره! -تو فضولی نکن !!! لحنش
شوخ بود اینقدری که همه رو به خنده انداخت...به غیر از می گل که فقط یه لبخند زد!! یک ساعتی به خنده و شوخی
و بحث گذشت...که خاطره احساس خستگی کرد -من میرم استراحت کنم. آرمان بی وقفه گفت:منم میام..بریم
عزیزم...!! شهروز هم از جاش بلند شد:منم باهاتون میام!!! می گل دلخورانه نگاهش کرد و گفت:منم میرم لب
آب...میام بعدا!!! نیمه های راه آرمان شهروز رو مخاطب قرار داد... دیوونه تک و تنها ولش نکن..مسیر طولانیه...تنها
چطوری باید؟؟؟میموندی با می گل میومدی... شهروز خیلی عادی جواب داد:میخوام چیزی بر دارم..بر میگردم
پیشش!!بوی دود سیگار اشنا وسوسه اش کرد برگرده! شهروز که کمی دور تر روی زمین نشسته بود لبخند زد...و با
دست به می گل اشاره کرد بیاد کنارش بشینه..اما می گل باز روش و به سمت دریا برگردوند!!!چند لحظه بعد حضور
شهروز رو کنارش حس کرد -میگن نازکش داری..ناز کن!!!تو هم ناز کن...خریدارش خودمم! بعد از این حرف
دستش رو دور شونه ی می گل حلقه کرد!!می گل هم شکایتی نکرد....خیلی وقت بود این حس حمایت شدن و
نچشیده بود....حس خوبی بود..اینکه خودت نگران چیزی نباشی..همه چیز و بسپری به یه کس دیگه و فارق از همه
romangram.com | @romangram_com