#می_گل(جلد_دوم)_پارت_265
و به آرمان ملحق شد!
می گل به خاطره که تو این فاصله جریان رو براش گفته بود نگاه کرد..نگاهی با خشم و پر از شکایت..
-میبینی چقدر عادی بخورد میکنه...؟؟؟ا
-ولش کن...درست میشه...قول میدم!!
می گل که خیلی از دست شهروز شاکی بود با پاش زد و لیوان رو انداخت!! 4 1
خاطره غش غش خندید و می گل هم!!..!...انگار دلش خنک شده بود!
-میاد یه چیزی بهت میگه!!!
می گل شونه بالا انداخت!! -هنوزم لجبازی -بگو هنوزم بچه ای!!اما دلم خنک شد..مهم اینه!!! -خوشم میاد...ازش
نمیترسی....اون روز تو باشگاه هم خیسش کردی من برق ازم پرید...با شهروز شوخی کردن دل شیر میخواد!!! -من
دل شیر دارم..اما شیرش کم کم داره افسرده میشه!!! -درست میشه...تقصیر خودته...بابا به جای اینکه لوندی کنی
بهش بچسبی هی ازش فرار میکنی.. -تو هم خدایی نکرده بفهمی شوهرت با کس دیگه ایه بدت نمیاد بهش نزدیک
بشی؟ -چرا...اما تو شرایطت یه کم متفاوته..یه کمی باهاش راه بیا!! با صدای مردها ساکت شدن! ارمان:شهروز بدو
که از توطعه های زنانه باید ترسید! خاطره:وقتی باید بترسی که ریگی به کفشت باشه! -برای همین میگم دیگه!!!
خاطره با خنده به سختی دولا شد سنگی برداشت و به سمتش پرت کرد! آرمان:دیدی شهروز اولین قدم و
برداشت...نامرد دو ترکه هم هست نمیشه بهش چیزی گفت! خاطره بلند خندید:خیلی بدی ارمان....!!! شهروز در
حالی که چوبها رو روی هم میچید با خنده رو کرد به می گل..لیوان من و بده!!خاطره خنده اش محو شد..اما می گل
خیلی با اعتماد به نفس دولا شد و لیوان خالی و شنی رو به دستش داد...شهروز قبل از اینکه اون رو به دهنش ببره
romangram.com | @romangram_com