#می_گل(جلد_دوم)_پارت_262

-نه...فکر کنم شهروزم نمیاد...مزاحمتون نمیشم.
ارمان با صدای بلند شهروز رو مخاطب قرار داد.
-شهروز تو نمیای؟
شهروز از تو آشپزخونه داد زد:چرا...الان لباس میپوشم!
آرمان رو به می گل کرد:چی میگی نمیاد؟
-رفت تو آشپزخونه فکر کردم نمیاد!
خاطره در حالی که پله هارو آروم میومد پایین گفت:تا کی نمیخواید با هم حرف بزنید!؟
-ما با هم حرف میزنیم!
-منظورم مثل یه زن و شوهر واقعیه...یه کلمه بپرس میای یا نه؟؟؟برای خودت حدس زدی نمیاد داری میری تو
اتاق؟؟؟حالا برو لباس بپوش سرما نخوری!!
می گل با یه شوق درونی به سمت اتاقش رفت..بافتی رو که جزو خریدهای روز قبلشون بود رو پوشید و به سمت در
رفت...قبل از اینکه بره بیرون...یه پلیور هم برای شهروز برداشت....!!!
پایین پله هاخاطره و آرمان و دید که از در بیرون میرفتن!شهروز هم با لیوانی از آشپزخونه بیرون اومد!
می گل پلیور رو به سمت شهروز گرفت و گفت:این و بپوش سرما میخوری!!
شهروز لبخندی زد و لیوانش رو بالا گرفت و گفت من پلیورم و برداشتم!!!
می گل متوجه منظورش نشد..داشت کمی این حرف رو حلاجی میکرد که موبایل شهروز که روی میز کناریش بود
زنگ خورد!

romangram.com | @romangram_com