#می_گل(جلد_دوم)_پارت_261
شب بعد از خوابیدن شهریار همه دور شومینه جمع شدن! خاطره:بریم لب دریا؟؟؟
آرمان:تو با این حالت؟
-روزهای آخر دوتاییمونه ها!!!
-پس خوب لباس بپوش!
-چشم عزیزم.
بعد از بوسه ای که از گونه آرمان گرفت رفت تا لباس گرم بپوشه!
خاله:من میرم میخوابم..مراقب شهریار هم هستم..شما دو تا هم لباس گرم بپوشید برید!!! 3 8
می گل:نه خاله..من میمونم پیشش شما برید!
-من کجا برم عزیزم؟؟؟من میخوام بخوابم..شما جوونها برید.
می گل که خودشم دوست داشت بره زود کوتاه اومد..اما تکون نخورد..
*یعنی شهروزم میاد؟
شهروز بعد از رفتن خاله از جاش بلد شد و به سمت آشپزخونه رفت!
*اینم که نمیاد...من برم خلوت اون دو تا رو به هم بریزم؟
با اخم و ناراحتی به سمت پله ها رفت که ارمان و خاطره رو دید که دارن میان پایین
آرمان:میری لباس عوض کنی؟
-نه..شما برید!
خاطره متعجبانه پرسید:مگه نمیای؟
romangram.com | @romangram_com