#می_گل(جلد_دوم)_پارت_260
-به چی؟
*به چی؟؟من و به چی نمیتونه مجبور کنه؟
دلش نمیخواست اون چیزی که تو ذهنش هست رو به زبون بیاره...
*شاید اصلا منظورش این نباشه..!!!ا
-به چی مجبورت کنم؟
-من شرایطش رو ندارم پیشت بخوابم!!!
شهروز که از این حرف چیز دیگه ای برداشت کرد لبخند معنا داری زد و گفت:یادم باشه میریم لب دریا افتابه
بردارم!!!
بعد در حالی که تیشرتش رو تنش میکرد گفت:اشکال نداره....ولی سر جات بخواب...!!!الانم بلند شو لباسهات و
عوض کن بیا پایین..ببینیم برای نهار باید چیکار کنیم!
با رفتن شهروز می گل اشکهاش سرازیر شد!!!
*خدا لعنتت کنه آراد!!!خدا لعنتت کنه که دیگه خودمم خودم و نمیشناسم!!!
میدونست چاره ای نداره جز اطراق تو این اتاق 42-52متری!!
به طبعیت از شهروز لباسهاش رو البته با گریه تو کشوها و کمد چید و لباسهاش رو عوض کرد و رفت بیرون!!!
قبل از اینکه بره پایین رفت تو اتاق شهریار!!!چمدونش هنوز گوشه اتاق بود..
درش رو باز کرد و لباسهای اون رو هم چید تو کمد!!!تعجبی بود شهریار خودش این کار رو نکرده بود!!
لباسهایی رو هم که شهریار باید میپوشید با خودش برد پایین!!!
romangram.com | @romangram_com