#می_گل(جلد_دوم)_پارت_255
می گل که متوجه شد سفسته کردن بی فایده است رک و راست جواب داد!!
-مغروزی..خودخواهی..حرف حرف خودته..بی احساسی.
-همه ی اینها با هم هستم؟
می گل به خاطر لحن شوخ شهروز برگشت به نیمرخش که معلوم بود لبخند زده نگاه کرد و گفت:اوهوم!!!
من شهروز رو دوست دارم حتی بیشتر از جونم...اما محبت الکی بهش نمیکنم....دلم میخواد رو پای خودش بایسته
دوست ندارم همش به یکی وابسته باشه...همیشه من و تو در کنارش نیستیم..گاهی تنها میشه دوست ندارم تو اون
مواقع کم بیاره...محبت بیجا و الکی دوستی خاله خرسه است..شما هم سعی کن دلتنگی چند سالت رو کم کم رفع
کنی!!!
می گل باز به نیمرخ شهروز نگاه کرد...شهروز میخواست چی بهش بگه با یاد اوری این دوری؟؟هر چی که بود می
گل بهش حق میداد...فعلا حق میداد تا ببینه کی صبرش تموم میشه!
اول جاده به خاله اینا پیوستن..تا شمال چند بار ایستادن برای صبحانه و چای و کلا برای اینکه خاطره کمی راه
بره..چون نشستن زیاد براش خیلی خوب نبود!!! 3 5
به محض رسیدن هر کس تو اتاقی جا گیر شد..چون سالهای قبل هم با هم به این سفر اومده بودن هر کس اتاق
خودش رو میدونست...آرمان و خاطره تو یه اتاق...
خاله ایران یک اتاق..و شهریار هم اتاق مخصوص خودش...حالا فقط 1اتاق مونده بود..که می گل میدونست اتاق
شهروز!!شهروز هم هنوز توی خونه نیومده بود....
خاله:چرا وسط اتاق وایستادی؟
romangram.com | @romangram_com