#می_گل(جلد_دوم)_پارت_253

وقتی شهروز لبهاش رو از روی لبهای می گل برداشت..می گل به خاطر این شوک بی حس بود..احساس میکرد
چشمهاش رو نمیتونه باز کنه..اون که هیچ احساس میکرد الان زانوهاش خم میشه و میافته..نه اینکه تا به حال این
حس رو تجربه نکرده باشه..به این خاطر بود که فکر نمیکرد حالا حالاها یه همچین اتفاقی بیافته!خودش رو آماده
کرده بود برای یه مدت طولانی دلبری تا نه به اینجا به گوش چشمی توجه برسه!
شهروز دستش رو محکم دور کمر می گل حلقه کرد....سعی کرد سر پا نگهش داره...
-می گل....می گل چشمهات رو باز کن!!.!..می گل....چرا داری میافتی...می گل!!
می گل سعی کرد چشمهاش رو باز کنه و روی پا بایسته!!!
-خوبم!!
-معلومه خوبی!!!!تو باید به خودت برسی...!
بعد با دلخوری سرش رو پایین انداخت...نه اینکه دلخور باشه که چرا می گل دل به دلش نداد..از اینکه می گل
اینقدر ضعیف شده بود ناراحت بود..چون نمیتونست درک کنه این رابطه چقدر برای می گل مهیج بود!!شاید یکی از
علتهاش بودنش با دخترهای زیاد بود!!!
اما جواب می گل دستی بود که روی لبهای شهروز کشید!
شهروز بلافاصله تو ایینه نگاه کرد!!دور لبش قرمز شده بود!!! 3 4
محکم دستش رو روی لبش کشید!!
-بدترش میکنی....اینقدر سفت میکشی بدتر قرمز میشه!
-چیکار کنم؟

romangram.com | @romangram_com