#می_گل(جلد_دوم)_پارت_251

-شهروز نگاهش به سمت کشوی کنار تختش رفت و بعد دوباره به می گل نگاه کرد و گفت:خودم جمع میکردم
بعد در حالی که به سمت کشو میرفت گفت:حالا چرا گریه کردی؟
قبل از اینکه می گل جواب بده شهروز کشو رو کشید بیرون...می گل نفسش تو سینه حبس شد...فقط دعا دعا کرد
شهروز نفهمه...با اینکه اصلا نمیدونست اگر بفهمه چیکار میکنه؟...فقط حدس میزد زیادی ناراحت بشه!!!
-گریه نکردم!!!
شهروز باز کشو رو بست.بلند شد به سمت کمد رفت و گفت:به من دروغ نگو....حالا بلند شو اماده شو..مگه نباید
بریم جشن شهریار!
می گل از حال و هوای نوشته ها بیرون اومد.....کودکانه به هوا پرید
-تو هم میای؟
-مگه نگفتن پدر مادرها؟
-چرا..اما من فکر کردم تو نمیای!!!
-شهروز در حالی که لباسهاش رو با هم ست میکرد گفت:اشتباه فکر کردی....تو این 1سالی که رفته مهد همیشه
من همه جشنهاش شرکت کردم..دلیل نمیشه سنم زیاده از این کارها نکنم!
-من منظورم این نبود!!!
-خیلی خب..برو آماده شو..نمیخوام دیر برسیم..اون بچه امروز کلی ذوق داشت که مامانشم تو جشن شرکت میکنه!!! 3 3
می گل سراسیمه رفت و آماده شد... و باز هم لباسهای روز آزمایش و عقد.میدونست شهروز اهل خرید عید
نیست....پس اصلا به شهروز رو ننداخته بود!همینها هم بد نبود..اما وقتی میدید شهروز هر بار یه دست لباس میپوشه

romangram.com | @romangram_com