#می_گل(جلد_دوم)_پارت_247
-دلت خوشه....یادت نیست همین 5شب پیش رفت پایین؟یه بار ازم خواست پیشش برم؟؟؟یه بار دستم رو به
گرمی گرفت؟
دلش نخواست به این واقعتها فکر کنه!!!باید زودتر ساک رو میبست آماده میشد تا به جشن شهریار برسه!
دست برد و چند تا از لباسهار برداشت...اما در همین حین دستش به چیزی خورد...اول توجه نکرد..اما حس
کنجکاویش که اکثر اوقات خفته بود بیدار شد...شاید چون احساس کرد این موضوع مربوط به شهروز و رابطه
اشونه.....فکر کرد اگر بخوام تو خونه حق و حقوقی داشته باشم خودم باید این حق و حقوق رو بگیرم....
*چه ربطی داره به فضولی؟؟
بدون اینکه جواب خودش رو بده قبل از اینکه پشیمون بشه دست برد و اون جسم سفت رو برداشت..یه کتابچه
بود..که روش هیچی نوشته نشده بود!!!
تصمیم گرفت بزارتش سر جاش اما باز پشیمون شد..یه نگاه توش انداختن که چیزی نیست...
*خدایا شماره این دختر مخترا باشه زنگ بزنم همشون و ازاول لیست تا اخر یه حالی بهشون بدم..به خدا این کار رو
میکنم..شده شهروز طلاقم بده این کار رو میکنم!!!
کتابچه رو باز کرد...کتابچه ای که جلد قهوه ای سوخته به ظاهر قدیمی داشت!!!با باز کردنش متوجه شد دفترچه
است نه کتاب....صفحه اولش دست خط شهروز رو شناخت
مرگ نامه!!!
همین یک جمله ی کوتاه باعث شد حس کنجکاویش بیشتر تحریکر بشه..به کل ساک بستن و جشن و فراموش کرد
روی لبه ی تخت نشست دفتر رو ورق زد!
romangram.com | @romangram_com