#می_گل(جلد_دوم)_پارت_248
همیشه نوشتن خاطره رو مسخره میدونستم!
مخصوصا برای پسرها!
البته خاطره نمینویسم!
مینویسم تا یه روزی شاید یه کسی خوند و فهمید چد روز مرده زندگی کردم! 3 1
تاریخ روز عروسیش زیر متن توجهش رو جلب کرد!نا خودآگاه قطره اشکی از چشمش چکید...دیر جنبید اشکش
صفحه رو خیس کرد..خواست دست بکشه روش اما دید بدتر میشه...پس گذاشت تا خودش خشک بشه!!
دفتر رو ورق زد!
نیم ساعته از مرز رد شدیم...!
3دقیقه است شهریار روی پام خوابش برده!
امیدوارم تا الان می گل بله نگفته باشه!
دوست ندارم هوایی رو نفس بکشم که توش می گل به کس دیگه ای بله گفته باشه!!!
می گل برای اینکه دفتر رو خیس نکنه سرش رو کمی عقب کشید اشکهاش رو با دست پاک کرد!باز ورق زد.
این صفحه معلوم بود خیس شده و خشک شده..چند تا نقطه روی صفحه گذاشته شده بود..گویا میخواسته چیزی
بنویسه و پشیمن شده...در آخر فقط تاریخ فردای اون روز خود نمایی میکرد!
بی وقفه ورق زد....باز چند تا نقطه و اینبار یه سری خط خطی و تاریخ!!!
باز ورق زد....
04ساعت شد!!!
romangram.com | @romangram_com