#می_گل(جلد_دوم)_پارت_245

-برای شام دیگه..شام عروسی بخوریم
شهروز:من باید شام بدم خاله!
-به اونم میرسیم...بزار من شام عروسی دخترم و بدم..بعد از تو هم شام میگیریم!
اون شب اتفاق خاصی نیافتاد...غیر از اینکه برنامه عید گذاشته شد...قرار شد همه برن شمال!!!با اینکه آرمان به خاطر
وضعیت خاطره مخالف بود..اما خاطره مسرانه میگفت میخوام برم...پوسیدم تو خونه..این شد که قرار شد روز قبل از
سال تحویل همه حرکت کنن به سمت شمال!
می گل کش و قوصی به بدنش داد....فردا باید راه میافتادن...این روز آخری هم شهروز شهریار رو برده بود
مهد...البته امروز جشن بود..می گل هم باید ساعت 10میرفت مهد..جشن پایان سال بود....فکر کرد تا اون موقع
ساک ها رو ببندم..که دیگه بعد از ظهر غذای شب و وسایل بین راه رو آماده کنه..چون قرار بود صبح زود حرکت
کنن!!!ساک خودش رو بست....با دقت لباسهاش رو انتخاب کرد..میدونست آرمان هم میاد پس باید در حینی که
خوب لباس میپوشید معقول هم میبود....هر چند ویلای پدر خاطره هم نزدیکی ویلای شهروز بود و احتمال داشت
چند روزی رو اونجا باشن..اما نمیشد چیزی رو پیش بینی کرد...بعد به سراغ کمد شهریار رفت....میدونست شهریار
یه چمدون مخصوص خودش داره...این چند وقته تمام کمد و اتاق شهریار و رو زیر و رو کرده بود و هر بار لباسهای
نوزادیش رو که به خاطر نارس بودن کوچیکتر از حد معمول هم بود بو کرده بود و نگاه کرده بود و در این حین
متوجه شده بود شهریار چمدونی داره که هر بار توی هر سفر لباسها و وسایلش رو با اون حمل میکنه!!!لباسهای
شهریار رو هم با وسواش تمام توی چمدون گذاشت... *باید ازش بپرسم ببینم چه چیزایی لازم داره...این مدلی که
شهروز این بچه رو تربیت کرده بعید نیست یه چیزایی بخواد که من به عقلم نرسه!

romangram.com | @romangram_com