#می_گل(جلد_دوم)_پارت_244

بگیری من کار رو انجام دادم....امیدوارم سر بله گفتن مردد نشی!
می گل اب دهانش رو قورت داد...
*کاش شهروز دائم در موردم بد قضاوت نمیکرد!!!فکر کنم خیلی باید تلاش کنم تا ذهنیتش نسبت به من برگرده!!!
با ضربه آرومی که به پهلوش خورد متوجه شد عاقد در حال خوندن خطبه است!
برای گفتن بله عجله کرد..دیگه مهم نبود زشته یا نه؟بقیه فکر میکنن هول شده یا نه..مهم این بود که شهروز فکر
نکنه می گل دو دله!
صدای دست و تبریک نشونه ی خوبی بود..تموم شد..دیگه می گل و شهروز برای هم بودن..هر چند می گل هر بار
شرط شهروز رو به یاد میاورد دلش میخواست میمرد..اما باید میموند و میجنگید..میدونست که میتونه! 2 8
دستهای گرم شهروز که دست چپش رو گرفت گرمارو تو رگهاش نشوند..سر بلند کرد و از فکر در اومد...برق حلقه
قدیمیش چشمهاش رو تیز کرد...شهروز در حالی که چشم از صورت متعجب می گل برنمیداشت با لبخند حلقه رو
دست می گل کرد و در کمال ناباوری دست می گل رو بوسید...مثل یه پرنسس...می گل که هیچ شاید شاهدین هم
تعجب کردن....
و دوبار همه دست زدن می گل اشک ریخت بی محابا...اشک شوق...شوق از حرکتی که باورش نمیشد شهروز با اون
شرطی که براش گذاشته انجام بده!!!
صدای خاله باعث شد افکارش به هم بریزه
شب منتظرتونم...می گل به خاله نگاهی کرد گفت:برای چی؟
شهروز هم با نگاه پرسشگرانه منتظر جواب سوالی شد که سوال خودش هم بود!

romangram.com | @romangram_com