#می_گل(جلد_دوم)_پارت_242

-لازم نیست شرطم و تو عقد نامه قید کنم؟
می گل ناخودآگاه نگاهش رنگ دلخوری گرفت!
-چی رو میخوای ثابت کنی؟؟؟
-هیچی..میخوام زندگیم رو نظم و قانون باشه!
-هست دیگه..مگه نیست؟
-چرا..داشتم محکمش میکردم...گفتم اگر میخوای بعدا بازی در بیاری تو عقد نامه قید کنم وسوسه نشی شکایت
کنی!
-من اهل این حرفام؟؟؟دوست ندارم یه اشتباهم رو به هزار و یک اشتباه که خیلیا میکنن وصل کنی!!!پس خواهشا
هر وصله ای رو به من نچشسبون... 2 7
بعد از این صحبت تند و تیز با عصبانیت به سمت دفتر خونه راه افتاد...به اینکه شهروز بیاد تو امید نداشت..فکر کرد
زیادی تند باهاش حرف زده...اما پشیمون نبود..حرف بدی نزده بود..شاید بد حرف زده بود...اما حرفش حقیقت
داشت و حرف دلش بود!
با دیدن خاله ایران و خاطره و آرمان از فکر بیرون اومد..ناخوداگاه اخمهاش باز شد به سمتشون رفت..با همه دست
داد..شکم خاطره بزرگ شده بود و این براش جالب بود!با لبخندی از روی رضایت تنها نبودن کنار خاله
نشست..هنوز روی صندلیها جا گیر نشده بودن که باز همه از جا بلند شدن..با این حرکت می گل سرش رو بالا اورد
به شهروز در حالی که شناسنامه ها و کیف پولش تو دست چپش بود و با همون قدمهای محکم که اقتدارش رو نشون
میداد وارد شد نگاه کرد...لبخند روی لبهاش کمی دلگرمی بهش داد با همه با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد.

romangram.com | @romangram_com