#می_گل(جلد_دوم)_پارت_241

-با این تیپ؟؟؟پیاده؟؟؟
-مگه چشه؟؟؟
شهروز نگاه خریدارانه ای سر تا پاش رو انداخت و گفت:یه کم زیادی خوبه!!!خودم میبرمت!
می گل لبخند رضایت زد....شاید اگر ته مونده غرورش نبود حتی شهروز رو بغل میکرد و میبوسید....
به سمت دیگه ماشین رفت..شهروز زودتر سوار شده بود..سوار ماشین شد و شهروز بلافاصله بدون هیچ حرفی
حرکت کرد!
بعد از نگاههای گاه و بی گاهی که به شهروز کرد طاقت نیاورد...دستش رو به نرمی روی دست شهروز که روی دنده
ی اتومات ثابت مونده بود گذاشت و گفت:مرسی که اومدی!
شهروز نگاهش نکرد...میدونست نگاه کنه وا میده...گرمای دست و لحن صادقانه اش وادارش میکرد وا بده...و اون
هم صادقانه اعتراف کنه که دوست نداشته مهمترین روز زندگیش رو با بی مهری شروع کنه....امروز نه تنها برای می
گل برای شهروز هم روز بزرگی بود....امروز عشقش برای خودش میشد...هیچ وقت فکر نمیکرد یه روز کسی رو
اینقدر دوست داشته باشه با وجودی که میدونست روزی تو خونه کس دیگه ای زندگی کرده در حالی که شهروز
هنوز بهش علاقه داشته ..باز هم قبولش کنه!!!
دستهاش رو به آرومی از تو دست می گل کشید بیرون...هم نمیخواست ناراحتش کنه...هم میخواست همچنان
موضعش رو حفظ کنه!
جلوی در محضر ایستاد....می گل به ارومی پیاده شد...قبل از اینکه قدم به پیاده رو بزاره دستهای بزرگ و قوی
شهروز دور بازوش حلقه شد!

romangram.com | @romangram_com