#می_گل(جلد_دوم)_پارت_240

میکرد..نمیخواست فکر کنه اونبار بهتر بود..اما حد اقل اونبار تا اخر شب فکر میکرد زندگی رویایی در پیش
داره..اینبار که از اولش سردو بی روح و بی احساس بود!
تو ایینه به تیپی که دقیقا روز ازمایش زده بود نگاه کرد...دوستش نداش...دلش میخواست متفاوت بود..
*شهروز بدجنس...زودتر میگفتی میرفتم لباس میخریدم..یه پالتو سفید...
-بی خیال..جدی گرفتی؟میخوای برو لباس عروس بخر!!!
-به تو چه؟؟دلم میخواد 122بار لباس عروس بپوشم!
با عجله به ساعتش نگاه انداخت...ساعت 12و نیم بود...فکر کردن کافی بود..باید به موقع میرسید تا بهانه دست
شهروز نده!
دم در قبل از بستنش کمی مستاصل شد...کلید نداشت..ناخودآگاه فکر کرد یعنی تو این چند روز بیرون نرفتم؟؟؟
چه سوال مسخره ای خب نرفتم دیگه....در به هم کوبید...از شهروز کلید میگیرم...! 2 6
با اسانسور پایین رفت با عجله مسیر لابی تا در حیاط رو طی کرد.....فکر کرد با چی برم؟؟پیاده میرسم؟؟؟به ساعتش
بعد به اطراف نگاه کرد..چرا فکر نکرده بود با چی باید بره...یه لحظه فکر کرد اشتاه میبینه...شهروز با یه تیپ دختر
کش به ماشین شاسی بلند گرون قیمتش تکیه زده بود در حالی که عینک آفتابیش رو بالای سرش گذاشته بود دست
به سینه به می گل نگاه میکرد! می گل متعجب به سمتش رفت
-سلام
-با چی میخوای بری؟
می گل همونطور مستاصل شونه بالا انداخت....نمیدونم..پیاده..راه ی نیست...هست؟

romangram.com | @romangram_com