#می_گل(جلد_دوم)_پارت_239
-کی؟؟
-فکر کنم الان از مرز رد شده باشه...دیگه بسه..به زندگیت فکر کن!!!
قبل از اینکه چیز دیگه ای بگه آراد دست می گل رو گرفت...بسه دیگه...عاقد میخواد خطبه بخونه!!!
در اولین فرصت می گل سر میز خاطره و آرمان رفت
-سلام
آرمان سرد جواب داد ولی خاطره دوستانه و خواهرانه دستهای می گل رو فشرد
-تبریک میگم عزیزم..خوشبخت بشی
چه آرزوی پوچی!!!
-چرا رفت؟؟مگه قرار نبود بیاد!؟
آرمان:برو به زندگیت برس...تموم شد دیگه....تا کی میخوای با بچه بازیات زندگی همه رو به گند بکشی؟
خاطره معترضانه به آرمان براق شد
-آرمان!!!چته؟؟؟
می گل:اشکال نداره بزار بگه...ولی بعدم بگید چی شد رفت...خودش گفت میاد!!!
دستهای مادر آراد که روی شونه می گل قرار گرفت و ازش خواست تا برای سلام و علیک با مهمونا همراهیش
کنه...خواسته شهروز رو که از آرمان خواسته بود دلیلی که لحظه آخر براشون گفته بود و برای می گل بازگو نکنن
عملی کرد!
حالا باز هم تو این مراسم تنها بود..اینبار شهروز بود...حتی به عنوان داماد هم بود....اما می گل باز هم احساس تنهایی
romangram.com | @romangram_com