#می_گل(جلد_دوم)_پارت_238
خواهر..مادر..دختر خاله صمیمی یا یه دوست خیلی نزدیک..یه کسی که می گل نداشت...اصلا می گل تو اون عروسی
هیچ کس رو نداشت.
-جانم می گل چیزی میخوای؟
-شهروز...نیومده؟
-الان وقت این حرفها نیست..تو کنار کس دیگه ای نشستی!!!
-اون گفت برادرمه!!!
-حالا هیچی نگو..|
خاطره خواست برگرده سر جاش که می گل دستش رو گرفت.
-نمیاد؟؟
-نه..
-چرا؟؟گفت میام که!!!!
-می گل!!!بس کن
-نگی کجاست و چرا نیومده بلند میشم میرم.. 2 5
-می گل
-دروغ نمیگم!!!
خاطره نگاه گذرایی به آرمان که سر میز دست به سینه نشسته بود و اخمهاش باز شدنی نبود نگاه کرد..رفت...رفت
امریکا
romangram.com | @romangram_com