#می_گل(جلد_دوم)_پارت_237
مراسمش به عنوان همون برادری که خودش ادعا کرده بود حضور داشته باشه...شهروز بعد از شنیدن این درخواست
با عصبانیت به می گل نگاه کرده بود و گفته بود:برو پایین! -شهروز...تورو خدا تنهام نذار....!
شهروز سری تکون داده بود و گفته بود باشه...میام!!!
روز عروسی می گل از صبح چندین بار شماره شهروز رو گرفته بود اما جوابی نگرفته بود...از ساعت 4هم کلا
گوشیش خاموش شده بود...ارمان هم جواب نمیداد!!!
تمام مدت تو باغ و اتلیه و کوفت و زهرمار دنبال این بود که شهروز کجاست...با خوش باوریه اینکه آراد قبول کرده
شهروز دیگه برادر می گله در جواب اون هم که پرسید تو چرا اینقدر پریشونی گفت:شهروز جواب نمیده
-با شهروز چیکار داری؟؟؟امروز عروسیته ها!!
-میخوام بگم حتما بیاد!
-خیلی خوش خیالی بابا!!
می گل دلش نخواست حرف آراد و جدی بگیره و خوش باورانه صبر کرد..با ورود به باغ عروسی فقط دنبال شهروز
میگشت...اما در کمال ناباوری آرمان و خاطره رو دید..دعوت نبودن..اما حضور داشتن.. و می گل همون لحظه فکر
کرد چه خوب که اومدن..یادم رفته بود دعوتشون کنم!!!
سر سفره عقد که می گل تا همون لحظه به امید اینکه فرجی بشه و به شهروز برسه از زیرش در رفته بود تمام نگاه
نگرانش به خاطره بود.... 1ساله عروسی که با لبخند پر معنی به عروس...یا بهتر بگم عروسک اون شب خیره شده
بود....نگاه نگران و پر از پرسش می گل باعث شد به سمتش بره...خودش تازه این مراسم و پشت سر گذاشته
بود..میدونست هر عروسی اون شب کارها و حرفهایی داره که دلش میخواد به یه فرد نزدیک بزنه...یکی مثل
romangram.com | @romangram_com