#می_گل(جلد_دوم)_پارت_236
شهروز از فرصتی که می گل پشتش بهش بود استفاده کرد و لبخند رضایتش رو زد.....از این حرف می گل خوشش
اومد!!!
-گفتم یادآوری کنم!
-منم گفتم نمیتونی خوشیم و به هم بزنی....!!!
-فردا خودت میای؟
-آره..میام...!
شهروز دستش رو روی لبهاش کشید...از این اقتدار می گل خوشش اومد...دوست داشت..دوست داشت می گل
همیشه مقتدر باشه..از می گل ضعیف خوشش نمیومد...!!!از اینکه می گل اینقدر با قدرت گفت خودم میام خوشش
اومد....اینکه وا نداده بود و دوست داشت..هر چند میدونست توی دلش چیز دیگه میگذره!
-باشه..فردا صبح ساعت ..11توی یه محضر کوچه بالایی استودیو.....منتظرتم..دیر نکن..چون زیاد منتظر نمیمونم!
-باشه...!!!
شب می گل با دلی گرفته خوابش برد....چقدر شهروز بی مهر شده بود...با اینکه دائم به خودش نهیب میزد که
همش تقصیر خودته...اما نمیتونست اینقدر راحت این بی توجهی رو قبول کنه..مثل هر دختر دیگه ای دوست داشت
با رویایی ترین شکل ممکن به عقد مردی در بیاد که دوستش داره....درسته یه بار عقد کرده بود....اما اون بار رو
اصلا حساب نمیکرد...مخصوصا که... 2 4
یاد اون روزها افتاد....وقتی شهروز از باغ می گل برگردوندش خونه مامان آراد....می گل با کمال وقاحت ..که البته باز
برای خودش حکم یه برگ برنده داشت و البته با کلی خجالت و شرمندگی از شهروز خواست تا روز عروسی تو
romangram.com | @romangram_com