#می_گل(جلد_دوم)_پارت_235

می گل بدون اینکه نگاهش کنه گفت:چرا اینقدر نگام میکنی؟
-دلم میخواد!
-من معذبم.میشه بری تو؟
-نچ!
می گل برگشت خواست چیزی بگه که شهروز پیش دستی کرد!
-خاله زنگ زد!
می گل سعی کرد خونسرد باشه و هیجانش رو بروز نده و اینبار موفق بود!
-خاله؟؟؟مامان علی؟
-بشین!
می گل بی چون و چرا نشست.!
شهروز دولا شد بینی می گل رو بین انگشت شست و اشاره اش گرفت و کمی تکون داد و گفت:خودتی خانوم موشه!
می گل دست شهروز رو پس زد
-چی خودمم!!
-فردا میریم محضر...وقت گرفتم!
می گل بی محابا لبخند زد.....!
-شرطمون و که یادت نرفته؟
می گل از جاش بلند شد و خونسردانه گفت:نمیتونی خوشیم و خراب کنی!

romangram.com | @romangram_com