#می_گل(جلد_دوم)_پارت_234

-نگو عزیزم..تو اگر بدونی...
اینجا مکثی کرد..فکر کرد می گل میدونه چون مادره...و بعد ادامه داد!
-که مادر دلش برای بچه اش چطوری میتپه این حرف و نمیزنی!!!
-میدونم خاله...
-قربونت برم...بسه..گریه نکن....بزار ببینم این شوهر سرکش تو چی تو سرشه..!!!
-مرسی خاله..منتظرم...
ساعت 3بود که شهروز ,شهریار رو از مهد اورد خونه و خودش باز رفت استودیو..خاله خبری نداده بود و می گل
روش نشده بود زنگ بزنه و خبر بگیره.
شهریار بعد از اینکه با شیرین زبونی از صبح تا همون ساعتش رو برای مامانش تعریف کرد توی اتاقش رفت و با
اسباب بازیاش مشغول شد...می گل هم کمی به خودش رسید و شروع کرد به شام درست کردن..کلا شده بود یه
خانوم خونه دار....خانوم خونه ای که در حینی که ازش سهم داشت هیچ حق ملکیتی نداشت.... با این فکر سری از
روی تاسف برای خودش تکون داد...با صدای شهروز از جا پرید!
-به چی فکر میکنی؟
-سلام..کی اومدی؟
-مهم اینه که اومدم..نه؟؟
-واقعا..مهم اینه که اومدی!!! 2 3
شهروز روی صندلی اشپزخونه دست به سینه نشست و زل زد به می گل که داشت مقدمات شام رو فراهم میکرد!

romangram.com | @romangram_com