#می_گل(جلد_دوم)_پارت_233

-به خدا از بلاتکلیفی خسته شدم.خودمم نمیدونم حکمم تو این خونه چیه...شهروزم که اصلا غیر قابل پیش بینیه...در
مورد عقدم لام تا کام حرف نمیزنه...دیشب سراغ آزمایش رو ازش گرفتم یه جوری رفتار کرد...هیچی نتونستم بگم
-نگرفته جوابش رو؟
-چرا...اما بهم نشون نداد...میگه فکر کن ایدز دارم چیکار میخوای بکنی؟
-خب تو چی گفتی؟
-همون چیزی که باید میگفتم..گفتم مهم نیست!
-خوب کردی...میخواد اذیتت کنه!!!
-میدونم....باز دیشب گفت نمیزارم درس بخونی..منم گفتم نزار..مهم نیست!
-تا عقد نکردید یه کم باهاش مدارا کن..بعد عقد نمیگم سرکشی کن...اما بهش بفهمون اون هم مقصر بوده!!
-اون زیر بار عقد نمیره..من که گفته بودم.....تاریخ آزمایش بگذره دیگه دفتر خونه قبول نمیکنه!!!
-اون بامن....تا آخر این هفته اسمتون تو شناسنامه همدیگه است..من بهت قول میدم!!!
-مرسی خاله..من هیچ وقت محبتهاتون رو فراموش نمیکنم.....میدونم نمیتونم جبران کنم..پس نمیگم یه روزی
جبران میکنم..اما میتونم فراموش نکنم!!
-تو خوب زندگی کن..محبتهای نکرده من جبران میشه عزیزم...
بغض می گل ترکید!!
-خاله....من با پیدا کردن شهروز که یه حامی و بعد یه عشق بود برام یه مامان هم پیدا کردم.....من مطمئنم اگر
مادرم زنده بود و بالا سرم بود...هیچ کودوم از محبتهای شمارو در حقم نمیکرد

romangram.com | @romangram_com