#می_گل(جلد_دوم)_پارت_231

شهروز نگاه پر معنی بهش کرد و گفت:فکر کن دارم!
می گل از لحن جدی و نگاه جدی تر شهروز جا خورد و گفت:میدونی که مهم نیست! 2 1
-نه...نمیدونم....بعید نیست دوباره عوض بشی!
-من برای ایدز عوض نشدم خودتم میدونی....
-اوهوم..میدونم..برای درس عوض شدی...راستی درست چی شد؟؟ 1ترمت مونده ها!!!
می گل با حرص رفت و روی مبل نشست....و جوابی نداد!
-با شما بودم!
-میرم میخونم..بعد از عید میرم دنبالش!
-با اجازه کی؟
می گل باز جا خورد.
-خودتم میدونی چی میگی؟
-آره..میگم با اجازه کی میری دنبال ادامه درست؟
-مگه نپرسیدی یه ترم مونده چیکار میکنی؟؟منم گفتم میرم دنبالش!
-بیخود..لازم نیست درس بخونی!!!
می گل باز احساس کرد کسی گلوش رو فشرد...شهروز باز داشت اذیتش میکرد!اما اینبار اون رفتار قبل رو
نمیکرد..یادشه خاله گفته بود شهروز اذیتت میکنه..مطمئنا حرفی که میزنه رو عملی نمیکنه!!!شایدم همینطور بود...با
خودش فکر کرد یه بار هم شده حرف بزرگترم رو گوش بدم...بزرگتره داشته و نداشته ام رو!!!اینجا درس نخونم

romangram.com | @romangram_com