#می_گل(جلد_دوم)_پارت_228
سکه شد....و این یعنی امید!! شهروز در رو با عصبانیت باز کرد...آذر متفکرانه در حالی که چایش دستش بود از
پنجره قدی و بزرگ به شهر تهران خیره شده بود..با باز شدن در سر برگردوند! شهروز جلو اومد سکه رو انداخت
رو میز و گفت:این مهرت...برو!! -هنوز صیغه امون تموم نشده!!! -شده و نشده مهم نیست...دیگه همه چیز تمومه!!!
-شهروز..... اما نگاه شهروز از هزار تا داد بدتر بود! -یعنی دیگه نیام؟؟؟ -نه!!! آذر لیوانش رو زمین گذاشت با
حرص لباسهاش رو زیر نگاههای شهروز پوشید....در آخر به سمت شهروز اومد...لبهاش رو روی لبهای شهروز با
لوندی هر چه تمام تر گذاشت و گفت:من دوستت دارم..هر وقت کارم داشتی منتظرتم..مطمئن باش تا پایان صیغه
امون بهت وفادار میمونم!! اما شهروز همونطور که دستهاش تو جیبهای گرمکنش بود خیره نگاهش کرد و با نگاه
بدرقه اش کرد. با رفتنش نفسی از روی راحتی کشید و ولو شد رو مبل.....خودشم نمیدونست چرا اینقدر از اینکه این
رابطه تموم شد راضی بود....از وقتی می گل طلاق گرفته بود دیگه از این رابطه ها هیچ لذتی نمیبرد....با اینکه
میدونست...حالا حالا ها میخواد می گل رو اذیت کنه و از این لدتها خبری نیست..اما راضی بود....وقتی یادش میافتاد
بالاخره یه روزی این لذتها با عشقش ادامه پیدا میکنه احساس رضایت زیادی داشت!!! چند دقیقه بعد در حالی که
لیوانها همونطور روی میز بود خونه رو ترک کرد...تا اون روز خود دخترهایی که میمودن خونه رو تمیز
میکردن...حالا کی باید این کار رو میکرد؟
می گل پتو رو تا روی شونه های شهریار بالا کشید..دولا شد پیشونیش رو بوسید...از اون شب به بعد دیگه خودش
شهریار و میخوابوند و هر بار وقتی میخوابید چند قطره اشک میریخت..انگار دلتنگی این سالهای دوری نمیخواست
رفع بشه!!!
تو ایینه قدی راهرو نگاهی به خودش کرد....ساق مشکی و تاپ پشت گردنی هم رنگ ساقش بیش از حد معمول
romangram.com | @romangram_com