#می_گل(جلد_دوم)_پارت_227
بزار برات یه چایی بریزم! شهروز با سکوت موافقتش رو اعلام کرد....خیلی گرسنه بود....یه چایی و بیسکوییت
حالش رو جا میاورد. آذر چند دقیقه بعد با یه سینی چایی و چند تا شکلات روبروش نشسته بود.... -داره بارون
میاد...میخوای بریم تو بالکن؟ شهروز میدونست این پیشنهاد آخرش چیه؟؟؟آذر خوب میدونست شهروز عاشق
عشق بازی تو جاهای نا متعارفه... *کاش می گل هم این و میفهمید....اه...چرا من از این رابطه سیر نمیشم...کاش به 1 9
کل از کار میافتاد که اینقدر به می گل سخت نمیگرفتم.... -کی سخت گرفتم بهش؟؟؟من که کاریش ندارم! -
شهروز.... -آذر...فهمیدی چی گفتم؟؟؟همه چیز تمومه!! -بابا زیر بارون رفتن که چیزی نیست!! -خر خودتی! -داره
بهم بر میخوره! -هری.....بر میخوره که میخوره.... شهروز چاییش رو روی سینی کوبید و به سمت در رفت!! -کجا
میری؟؟ -الان میام.... از در بیرون رفت و در رو کوبید به هم!!! در خونه رو اروم باز کرد..میدونست می گل بیدار
نمیشه...اما شهریار خوابش سبک بود..چون میخواست برگرده پایین نباید بیدار میشد! توی اتاقش رفت...از توی گاو
صندوق 1سکه برداشت...و به سمت در رفت..با شنیدن صدای سرفه ی می گل از توی هال با تعجب به اون سمت
رفت!با دیدن می گل روی کاناپه بدون پتو اخمهاش تو هم رفت! سکه رو روی میز گذاشت و خواست می گل رو بلند
کنه که می گل چشمهاش رو باز کرد -اومدی؟؟؟ -تو مگه اتاق نداری؟؟ بعد با صدای عصبانی گفت:از شهریارم باید
این سوال و بپرسم از تو هم؟؟تو مگه بچه ای؟؟؟؟ -انگار خیلی خوش نگذشته..چرا عصبانی هستی؟ -از دست
تو...بدون پتو با این لباس اینجا خوابیدی..داروهات و خوردی؟ -مهمه؟ -می گل من دست بزنم دارما!!! هر دوشون
میدونستن دروغ میگه....اما عصبانی بود...از دست خودش..از دست آذر از دست می گل!!! -خب بزن..اگر اروم
میشی بزن!!! شهروز بدون هیچ حرفی به سمت آشپزخونه رفت داروهای می گل رو با یک لیوان اب اورد داد
دستش.. -میرم پایین...اینهارو بخور برو تو اتاقت بخواب! دست برد و سکه رو برداشت...و رفت!!! می گل متوجه
romangram.com | @romangram_com