#می_گل(جلد_دوم)_پارت_225

موقع نخوابید از همین الان خدا حافظ..چون نمیام تو اتاق که شهریار نفهمه. بغض می گل اجازه هیچ صحبتی رو
نداد...اما باید تا اتاق شهریار حال عادیش رو به دست میاورد!شهریار نباید چشمهای سرخ می گل رو میدید!!!!هنوز
12دقیقه هم نبود رسیده بود تو سوییت که زنگ زدن.....با دیدن تصویر اذر تو صفحه مانیتور دکمه رو فشرد ...در
ورودی رو باز کرد و برگشت روی مبل جلوی تلوزیون ولو شد.....با اومدن می گل اون حسی که از این رابطه دورش
میکرد بیشتر شده بود.الان هم اصلا دلش نمیخواست این قرار گذاشته میشد..اما برای اتمام این رابطه یه سری 1 8
مقدمات لازم بود..درسته به اذر گفته بود مادر بچه اش اومده...اما آذر حق داشت دوست نداشته باشه یه همچین
کیسی رو از دست بده.....با اینکه میدونست سر موعد صیغه باید بره..اما فکر کرد همین چند ماه هم غنیمته! -سلام
عزیزم... شهروز بدون اینکه برگرده گفت:یه چایی بزار! اذر در رو بست و در حالی که دکمه های پالتوش رو باز
میکرد گفت:به چشم !!!شما جون بخواه! و بعد در حالی که گیره ی موهاش رو باز کرد و اونها رو تکون داد تا حالت
بگیره..به سمت آشپزخونه رفت...هیکل مانکنی و موهای بلند و رفتار و حرکات عشوه گرانه اش هر مردی رو
وسوسه میکرد....شهروز هم ناخودآگاه چشمش رو قوص کمر آذر ثابت موند...و باز مثل تمام این 4-5سال...به آذر
نگاه کرد و به یاد می گل افتاد..می گلی که 0روزی بود همخونه اش شده بود و با وجود بیماریش برای شهروز
جذابیت داشت!!! با حضور کسی در نزدیک ترین نقطه بهش برگشت تو فضای خونه! -میدونستم هوس کردی...یکی
دو هفته ای هست با هم نبودیم! -کی گفته هوس کردم؟؟؟ -من نگاههای تورو نشناسم؟اما خوشم میاد نگاههات
هرزه نیست..اوندفعه که گیتا اومده بود اینجا لباسش و دیدم گفتم رابطه امون تموم شد...میری سراغ گیتا...اما
خوشم اومد نگاهشم نکردی! -اذر همه چیز باید تموم بشه...مهرت و هر وقت میخوای بیا بگیر! آذر با تعجب خودش
رو از بغل شهروز بیرون کشید و گفت:چی؟؟؟منظورت چیه؟ -من هر چیزی رو یه بار میگم!! -به خاطر اونه؟؟؟

romangram.com | @romangram_com