#می_گل(جلد_دوم)_پارت_224
-من خودم بلدم از مهمونم پذیرایی کنم!! -یعنی بد نیست من بخوابم!! شهروز از جاش بلند شد...دستهاش رو مشت
کرد و به هم فشرد...از دست می گل عصبانی شد...نه به خاطر امرز و دیروز....به خاطر این 4-5سال نبودش..که
حماقت کرد و امشب هم خودش رو زده بود به حماقت! -مهمون من اینجا نمیاد که از بودن یا نبودن تو ناراحت
بشه...تازه اگرم میومد اینقدر که از بودنت ناراحت میشد از نبودنت نمیشد....من پایین از مهمونم پذیرایی میکنم. و با
انگشت اشاره اش پایین رو نشون داد! می گل اشکهاش ناخواه سرازیر شد. -گریه نکن..الان شهریار میاد....ما
قرارگذاشته بودیم..نذاشته بودیم؟ -چرا گذاشته بودیم! شهروز دو قدم به سمت می گل رفت..خواست بغلش کنه و
ارومش کنه....اما این کار مسخره بود...یکی دو ساعت دیگه کاری رو میکرد که الان می گل به خاطرش ناراحت
بود!پس با قدمهای عصبی به سمت تلوزیون رفت!!!و می گل رو مخاطب قرار داد! -اشکهات و پاک کن شهریار و صدا
کنم....گناه داره رفته تو اتاق! می گل صورتش رو اب زد...دیگه این ریمل و سایه براش مهم نبود....وقتی کسی که
خودش و براش ارایش کرده بود داشت میرفت..اون هم جایی که هر زنی روش حساسه...با کسی که میتونست هوو
حساب بشه!!! اما بدی پوست سفید. چشم روشن این بود که خیلی زود متورم و قرمز میشد و خیلی دیر این آثار بر
طرف میشد! می گل چیزی از شامی که خورد نفهمید شهروز هم کمی سالاد خورد..بعد از شام شهروز شهریار رو
مخاطب قرار داد!! -ساعت 12پسرم..نمیخوای بخوابی؟ -میای برام قصه بگی؟ شهروز تکه سیبی رو دهانش گذاشت
و گفت:مامان برات بگه؟ شهریار لبخند پهنی زد..انگار منتظر این پیشنهاد بود و سرش رو به نشونه ی موافقت کج
کرد! می گل اب دهانش رو قورت داد از جاش بلند شد..شهریار بدو به سمت اتاقش رفت..می گل چند قدمی برداش
و طاقت نیاورد..دوباره به سمت شهروز برگشت و پرسید. -تو میری؟ -کجا؟ باز اب دهانش رو قورت داد..حتی به
زبون اوردنش هم براش سخت بود! -پایین! شهروز به ساعتش نگاهی انداخت... - 1ساعت دیگه میرم..اگر تا اون
romangram.com | @romangram_com