#می_گل(جلد_دوم)_پارت_223

نفری عادت کنه!!! با رفتن شهریار می گل پیش دستی کرد! -نمیدونستم مرغ دوست نداری وگرنه چیز دیگه درست
میکردم! شهروز پوزخندی زد و گفت:واقعا معلومه 0سال پیش من زندگی میکردی!!! و می گل فکر کرد جدا چرا تو
این 0سال زندگی مشترک با شهروز متوجه نشده بود شهروز مرغ دوست نداره؟؟؟ -خب...خب..!!! -مهم
نیست....اصلا تو چرا وایستادی غذا درست میکنی؟؟؟مگه مریض نیستی؟ -خب باید یه چیزی میخوردیم..بدون شام
که نمیشد!!! -تو نبودی ما چیکار میکردیم؟ می گل عصبی روش و به سمت گاز برگردوند و گفت:فکر میکنی لازمه
دائما گذشته و اشتباهاتم و به روم بیاری؟؟اینکه خودم پشیمونم بس نیست؟ شهروز با حسرت به هیل ضریف و البته 1 7
ضعیف می گل نگاه کرد و تو دلش گفت:چرا..بسه....اما نمیدونم چرا ناخودآگاه اینهارو به زبون میارم....متاسفم که
مدتی باید این زبون نیش دار رو تحمل کنی تا دلم آروم بگیره!!! -من شام نمیخورم....شب مهمون دارم....همون بهتر
دوست ندارم..اینطوری شهریارم پاپیچم نمیشه..البته باهاتون میشینم سر میز!! می گل با سرعت به سمت شهروز
برگشت. -مهمونت کیه؟ -جوابش رو میدونست..اما امیدوار بود اشتباه کرده باشه! -باید جواب بدم؟ -
خب...خب...گفتم میوه بچینم بهانه بود....میخواست ببینه جواب شهروز چیه! شهروز از روی سالاد روی میز تکه
خیاری برداشت و گفت:با این حالت سالادم درست کردی؟؟؟لازم نبود..بعد از شام شهریار و بخوابون..خودتم
داروهات و بخور بخواب! -نمیخوای از مهمونت پذیرایی کنم؟ شهروز سر بلند کرد تو چشمهای غمگین و به وضوح
پر از اشک می گل نگاه کرد...دلش براش سوخت....درسته میخواست یه مدت نقش بودن با کسی رو بازی کنه..اما
امشب نقشی در کانبود...مهمونش واقعی بود و رابطه اش واقعی تر!!!امشب همسر صیغه ایش میخواست بیاد...نه
برای کاری که تو این مدت میومد...برای مقدمه چینی جدایی و تموم شدن رابطه اشون...اما میومد...و می گل این رو
فهمیده بود....بااینکه زنگ موبایل شهروز زنگ همیشگی بود...اما از همون ملودی اول برای می گل زنگ خطر بود!!!

romangram.com | @romangram_com