#می_گل(جلد_دوم)_پارت_222

میخورد به روزهای غیبتش...شهریار با اینکه می گل رو خیلی دوست داشت اما به وضوح احساس غریبگی
میکرد...بغلش میرفت بوسش میکرد اما هیچ کدوم از کارهاش رو به می گل نمیگفت...مگر اینکه غیر از می گل
کسی تو خونه نبود..گهگداری میدید با وجود بهار شهریار از شهروز میخواد تا کارهایی رو براش انجام بده...اما با می
گل اصلا این صمیمیت رو نداشت...صدای زنگ موبایل شهروز نه تنها رشته افکارش رو به هم ریخت بلکه شیش
دونگ حواسش رو هم جمع کرد تا ببینه کی پشت خط...اما صدای شهریار که مامان مامان گویان به سمت آشپزخونه
میومد نمیزاشت درست متوجه بشه!مامان...مامان.....شام چی دایم؟؟؟ -هییییس!! -مامان...مامان... می گل برگشت
خواست سر شهریار داد بزنه و ازش بخواد ساکت باشه ...اما با دیدن چشمهای معصومش لبخندی زد و گفت:جانم؟
-شام چی داریم؟ -زرشک پلو با مرغ!!! -اوووم...دوست دارم...بابا دوست نداره ولی! می گل از شنیدن این حرف وا
رفت! -چرا بابا دوست نداره؟ -بابا مرغ دوست نداره..خودش گفته! صدای شهروز می گل رو از فکر اینکه حالا
چیکار کنم در اورد! -شما دو تا چیکار میکنید وروجکا؟ می گل نمیدونست با این لفظ باید چه واکنشی داشته
باشه...لحن شهروز خیلی صمیمی بود در حین اینکه جمع بسته بود! بلبل زبونی شهریار به می گل اجازه حلاجی بیشتر
داد!!! -بابایی!!شما شام چی میخوری؟ -هر چی مامانت پخته باشه! -آخه مرغ داریم! -آهاااا....پس بابا باید شب گشنه
بمونه!! می گل با عجله به سمتش برگشت... -نه...الان یه چیز دیگه درست میکنم!!! شهروز در حالی که چشم از
چشمهای بیمار اما درست شده می گل برنداشت به شهریار گفت:مامان و بابا رو یه دقیقه تنها میزاری؟ شهریار که
اصلا توقع این حرف رو نداشت با تعجب به باباش که از خودش تقریبا 1متری بلند تر بود نگاه کرد و چرای حق به
جانبی گفت. -با مامان یه حرف خصوصی دارم....ممنون میشم چند دقیقه تو اتاقت باشی تا صدات کنم!!!! شهریار
متعجب در برابر چشمان متعجب تر می گل به سمت اتاقش رفت..این بچه حالا حالاها مونده بود تا به خانواده 5

romangram.com | @romangram_com